کاش تموم نشه سفر با تو، تا همیشه در به در با تو...

 

من توی این شهر، تکه های ارزشمندی از قلبم رو دارم.‌ حتی بچه های زیادی در این شهر، گل‌های خودم بودند.(معلم و مربی شون بودم.) صبح به مدیر سابقم که از همون اول بیش از هر چیزی دوست و همراه و مشوقم بود سر زدم علاوه بر مرکز قبلی چند ماهه که یک مدرسه ی دخترانه هم تأسیس کرده. ( عکس بالا سمت چپ، یکی از دیوارهای مدرسه ست) عصر هم به کافه‌ای تازه تأسیس شده ی دوست دیگری.... شب رو هم در خیابون های محبوب این شهر با اون دوستم که اینجا میزبانمه قدم زدیم و قدم زدیم و قدم زدیم و با یه ایرپاد مشترک گوش دادیم:

کاش تموم نشه سفر با تو، تا همیشه در به در با تو...

و اون تو، برای من دوستم بود و برای دوستم، من بودم.. 

دوستم، هم اتاقی م بود زمان لیسانس اما به واسطه ی شغلش همین جا موندگار شد. 

خب، صدای اذان میاد.. برم نماز بخونم...فی الواقع خودم رو مشغول نوشتن این پست کردم که بتونم بیدار بمونم.

2
قدرت گرفته از بلاگیکس ©